اگر بگوئيم اسرائيل تاكنون بيشترين نفع را از راه حل تشكيل دو كشور اسراييل و فلسطين برده است، سخن گزافي نيست، چرا كه زمان مهمترين عامل براي به اجرا درآوردن طرح هاي اسراييل محسوب مي شود و اين طرح تا به امروز بيشترين زمان ممكن را به اسراييل داده است. براي اشاره ملموس تر به اين موضوع، كافي است كه بدانيم اسراييل در فاصله زماني نه چندان زياد اولين محصول خود را از اين طرح برچيد، به طوري كه سازمان ملل در چارچوب قطعنامه 181 و به بهانه طرح تشكيل دو كشور مستقل، دولت اسراييل را به رسميت شناخت و اين اولين قدم اسراييل براي به رسميت شناخته شدن در جامعه بين المللي بود اما اين چنين سودي نصيب فلسطينيان نشد، چرا كه تباني هاي جامعه بين المللي و ضعف كشورهاي عربي و همسو بودن آنها با غرب، مانع از تحقق اين امر شد و دولت فلسطين همانطوري كه اسراييل به رسميت شناخته شد به رسميت شناخته نشد.
به رغم آن كه «جرج بوش» پسر، خود شخصا عهده دار تشكيل دو كشور بود و ضمانت هايي را براي به اجرا درآوردن آن ارايه كرد، اما اين طرح در دوره حكومت بوش پيشرفتي نكرد و امروز نيز در دوره حكومت «باراك اوباما» اميد چنداني به عملي شدن اين طرح وجود ندارد. در واقع، در عهد حاكميت بوش پسر به رغم تمامي شعارهايي كه داده شد و در رأس آن تشكيل دو كشور مستقل فلسطين و اسراييل قبل از پايان حاكميت بوش بود، اين شعارها راهي به جايي نبرد و چيزي جز وقت كشي و فراهم ساختن زمان كافي براي اسراييل جهت تحقق اهدافش نداشت، درحالي كه اسراييل به ساختن ديوار حايل ادامه مي دهد، شهرك هاي يهودي نشين را وسعت مي بخشد و گويي كه اين طرح به بهانه اي براي محقق ساختن تمامي اهداف اسراييل بدل شده است.
رژيم صهيونيستي از يك سو برقراري صلح كامل و عادلانه را مي خواهد و از سوي ديگر، آن را به عادي سازي روابط خود با كشورهاي عربي و خلع سلاح حزب الله لبنان مشروط مي كند.
سه سناريو براي آينده فلسطين
آينده اين طرح را مي توان در سه سناريو ديد؛ سناريوي اول، تشكيل كشور مستقل فلسطين با در اختيار داشتن تماميت ارضي و استقلال كامل است. اين سناريو با توجه به شرايط موجود، دور از واقعيت به نظر مي رسد.
سناريوي دوم، تشكيل كشور مستقل فلسطين به صورت موقت است.
اين مسئله را مردم و گروه هاي فلسطيني نمي پذيرند. در سناريوي سوم نيز مي توان چنين تصور نمود كه زمينه هاي لازم براي توافق ميان اسراييلي ها و گروه هاي فلسطيني، فراهم نشود و لذا، اعلام گردد كه كشور فلسطين براساس يك طرح فدرالي تشكيل خواهد شد.
وعده هاي پوچ آمريكا
به رغم آن كه بوش پسر در دوران حاكميت خود، سه بار تاريخ هاي متفاوتي را براي تشكيل دو كشور اعلام كرده بود و بر عملي ساختن وعده هاي خود اصرار داشت، در عمل به اين وعده ها پشت كرد. او طرح تشكيل دو كشور را به محقق شدن تمامي مفاد نقشه راه و 14 پيش شرط «آريل شارون» نخست وزير اسبق اسراييل مشروط مي كرد. مهمترين پيش شرط هاي شارون شامل عقب نشيني نكردن به مرزهاي 1967، باقي ماندن شهرك هاي يهودي نشين و كنترل و اداره اين شهرك ها توسط اسراييل تشكيل كشور موقت فلسطين با مرزهاي محدود و غيردائمي و با حاكميت محدود و بدون در اختيار داشتن سلاح مي شد.
بوش سياست يك بام و دو هواي خود را در قبال فلسطيني ها ادامه مي داد تا اين كه نوبت به حاكميت «باراك اوباما» رسيد و وي نيز درست همان سياست هاي قبلي بوش را در قبال قضيه فلسطين ادامه مي دهد.
امروز نيز «بنيامين نتانياهو» قدم در همان راه گذاشته است و با چهره اي خشن تر و جنگ طلبانه تر، همان پيش شرط ها را براي تشكيل كشور مستقل فلسطين ارايه مي دهد. اوباما نيز به رغم اطلاع از غيرقابل اجرا بودن اين پيش شرط ها، محقق شدن طرح تشكيل دو كشور را به عملي شدن اين پيش شرط ها منوط مي كند. نتانياهو با شفافيت كامل اعلام مي كند كه با طرح تشكيل دو كشور موافقت كرده است، چرا كه مي داند و مطمئن است كه فلسطيني ها با پيش شرط هاي وي كه در راس آن اعتراف به يهوديت كشور اسراييل و پذيرفتن بيت المقدس به عنوان پايتخت كشور آينده اسراييل و بازگشت نكردن آوارگان فلسطيني است، موافقت نخواهند كرد. در واقع دولت نتانياهو نه تنها هيچ تلاشي براي عملي شدن طرح دو كشور نمي كند، بلكه تمامي تلاش خود را براي گسترش شهرك هاي يهودي نشين و اتمام پروژه ساخت ديوار حائل و تملك هر چه بيشتر زمين هاي فلسطيني انجام مي دهد.
چند راهكار براي حل بحران
اولين راهكار، بازگشت اتحاد ملي ميان تمامي گروه هاي فلسطيني و اجماع برسر سند ملي است كه اين سند به تشكيل كشور مستقل فلسطين در مرزهاي 1967 به پايتختي بيت المقدس تاكيد دارد. دومين راهكار، تاكيد بر تعهد گروه هاي فلسطيني نسبت به بازگشت آوارگان فلسطيني است و اين كه تشكيلات خودگردان نبايد تحت هيچ شرايطي موضوع تشكيل كشور مستقل فلسطين را در برابر چشم پوشي از حق مسلم آوارگان فلسطيني به سرزمين خود بپذيرد. به خصوص آنكه آمريكا و اسراييل خواستار تشكيل يك كشور مستقل فلسطين با تماميت ارضي و استقلال كامل نيستند و تنها به اعطاي حكومت فدرالي به فلسطينيان مي انديشند. سومين راهكار آن است كه تمامي گروه هاي فلسطيني بايد در هوشياري كامل به سر ببرند و به هيچ وجه به تشكيل كشور مستقل فلسطين موقت تن ندهند، چرا كه اين امر نه تنها منجر به آن مي شود كه اسراييل به عادي سازي روابط خود با جهان عرب و اسلام دست يابد، بلكه حق مسلم فلسطينيان در دستيابي به بيت المقدس به عنوان پايتخت فلسطينيان و حق بازگشت آوارگان فلسطيني، با توجه به تشكيل اين كشور موقت از بين خواهد رفت. راهكار چهارم، بازگشت به مقاومت اسلامي و انتخاب مقاومت به عنوان يك راه حل استراتژيك مهم است، به طوري كه زيربناي اين مقاومت محكم تر از قبل پي ريزي شود. چرا كه دورنماي هيچ راه حل عادلانه اي براي بحران فلسطين ديده نمي شود.
علل كناره گيري محمود عباس
«محمود عباس» رئيس تشكيلات خودگردان فلسطين، كه تلاش بسياري براي پيشرفت روند سازش بين فلسطين و رژيم صهيونيستي انجام داده است، 24 آبان اعلام كرد تمايلي براي شركت در انتخابات آينده رهبري تشكيلات خودگردان ندارد و دليل آن را خلف وعده رهبران ايالات متحده و رژيم صهيونيستي مبني بر متوقف نكردن روند شهرك سازي در كرانه هاي باختري رود اردن و شرق بيت المقدس توسط اشغالگران قدس دانسته است.
بسياري از تحليلگران اين حركت ابومازان (محمود عباس) را تاكتيكي سياسي و موقت در جهت تحت فشار گذاشتن آمريكايي ها و سران رژيم صهيونيستي براي پايان دادن به برنامه شهرك سازي دانسته اند و گروهي ديگر از كارشناسان مسائل خاورميانه اما اعتقاد دارند كناره گيري ابومازان را نمي توان ژستي سياسي تلقي كرد لذا اعلام موضع او را سرخوردگي و احساس حقارت رهبر 74 ساله سازمان فتح نسبت به پيشرفت نكردن مذاكرات صلح ارزيابي كرده و اين كار او را حركتي در جهت اعاده حيثيت از دست رفته اش در ميان فلسطينيان دانسته اند.
حركت عباس را از چند زاويه مي توان بررسي كرد؛ اول آنكه او با اين كار، قصد خلع سلاح منتقدان داخلي خودش را دارد و درصدد ايجاد «بحران جانشيني» و احتمالا «فروپاشي جنبش فتح» است. زيرا او مي داند كه نه فتح و نه ساف آمادگي معرفي هيچ جانشيني را ندارند. «مروان برغوثي» كه از او به عنوان يكي از جانشينان اصلي عباس نام مي برند، از سال 2002 در زندان هاي رژيم صهيونيستي گرفتار است. همچنين، «محمد غنيم»، «احمد قريع» به عنوان نيروهاي قديمي ساف و «سلام فياض» تازه وارد و مشكوك (نخست وزير غيرقانوني تشكيلات خودگردان) و «محمد حلان» و يا «جبرئيل رجوب»، مردان جوان و اطلاعاتي- امنيتي تشكيلات، هيچكدام توانايي رهبري دولت خودگردان را ندارند و احتمال فروپاشي و يا حداقل دودستگي گروه فتح پس از او وجود دارد. لذا، عباس با اين حركت مي خواهد وزنه سياسي خود را به مخالفان، رقبا و بعضا مردم فلسطين نشان بدهد.
دوم، عباس با اعلام كناره گيري، مي خواهد به سران ايالات متحده و صهيونيست ها بفهماند كه به غير از وي، هيچ «سازشكار» مطرحي وجود ندارد كه هم در قرارداد صلح 1993 نقش عمده اي ايفا كرده باشد و هم با قبول موجوديت كشور مستقل اسرائيل، بيشترين نرمش را در مقابل رژيم صهيونيستي انجام داده باشد. لذا تنها راه جلوگيري از خروج او از تشكيلات خودگردان، اين است كه شهرك سازي پايان يابد.
سوم آن كه، عباس در چهارمين سال رياست خود بر تشكيلات خودگردان فلسطين، واقعا به اين نتيجه رسيده كه شكست خورده و سازش هيچ نفعي براي فلسطينيان نداشته است و با كناره گيري، ضمن عفو خود در اذهان فلسطينيان، چراغ سبزي را به گروه هاي جهادي و معتقد به مشي مسلحانه نشان داده باشد.
اعلام كناره گيري عباس در انتخابات آتي فلسطين، چه ژستي سياسي و يا تاكتيكي از سوي تشكيلات خودگردان فلسطيني تلقي شود و چه امري واقعي و صادقانه باشد و نتيجه آن هر چه باشد (فروپاشي و دودستگي در فتح، بازگشت مجدد عباس و يا تعيين جانشين براي او) اين پيام را به همراه دارد كه سازش و مصالحه با رژيم صهيونيستي به سبك فتح به بن بست رسيده است و تشكيلات خودگردان براي رهايي از اين وضعيت به سلاح «كناره گيري» متوسل شده است.
كناره گيري عباس اين سؤال را در اذهان فلسطينيان و ناظران خارجي ايجاد مي كند كه حاصل مذاكرات دولت خودگردان با رژيم اشغالگر قدس به جز شكست چه بوده است؟ قطعا اگر حاصلي دربرداشت عباس كنار نمي كشيد (حال اين كناره گيري چه واقعي باشد چه تاكتيكي). همچنين ضمن افزايش اعتماد فلسطينيان به گروه حماس، عزم طرفداران اين گروه جهادي (حماس) را در پايداري بر راه خود استوار تر مي سازد، و نشان مي دهد كه ماهيت رژيم صهيونيستي، مبتني بر تجاوز است.