۰
شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۵۶
تأثیر دیدگاه‌های انسان‌شناسی اسلامی و غربی بر نظام ارزشی سازمان

نظام ارزشی اسلام و غرب

نظام ارزشی اسلام و غرب
به تعداد مکاتب موجود در جهان دربارة انسان نظریه وجود دارد؛ به هر اندازه این نگاه‌ها به انسان متفاوت باشند، علوم انسانی نیز متفاوت خواهد بود. این نوشتار به دنبال مطالعه تطبیقی انسان‌شناسی از ابعاد گوناگون انسان همانند آفرینش، ماهیت، هدف از زندگی و طبیعت انسان از دیدگاه اسلام و اندیشوران مغرب زمین و تأثیر آن بر حوزه‌های گوناگون مدیریتی سازمان‌هاست. روش تحقیق، کتابخانه‌ای و رویکرد توصیفی- مقایسه‌ای است که در پی پاسخ به سؤال تحقیق مبنی بر چگونگی تأثیر انسان‌شناسی بر نظام ارزشی سازمان می‌باشد. این تحقیق از طریق ریشه‌یابی مبانی نظام ارزشی سازمان در حوزه‌های گوناگون مدیریتی، به این نتیجه دست یافت که تمایز نظام‌های ارزشی سازمان در جوامع اسلامی و غیر‌اسلامی، ریشه در نظام ارزشی متمایز این جوامع و در نهایت، نوع نگاه به انسان و ابعاد انسان‌شناسی دارد. می‌توان گفت: انسان‌شناسی دینی منبع اصلی مدیریت سازمان و نظام ارزشی حاکم بر آن در جوامع اسلامی است.

مقدمه

در میان موضوعات علوم انسانی نظیر هستیشناسی، معرفتشناسی، انسانشناسی و روششناسی، انسانشناسی از جهاتی ام المسائل شمرده میشود؛ زیرا انسان محور و به یک معنا، موضوع غالب مسائل انسانی یا مرتبط آدمی است. دین، علم، عقل، معرفت، اخلاق، هنر، سیاست، مدیریت، جامعه، تاریخ، و مفاهیمی از این دست، بدون وجود نوع انسان و حتی تصور او بدون موضوعاند. هر نظریه انسانی و اجتماعی، که به نوعی دربارة انسان انتخابگر، دست به تبیین و توصیف میزند، متکی به مبادی و پیشفرضهایی انسانشناختی است و از رویکردی خاصی در شناخت انسان و تلقی ویژه نسبت به ابعاد انسان بهره میبرد. تلقی انسان نسبت به جامعه، مبدأ، معاد و مسیر حیات و هر آنچه که رابطهای مستقیم با انتخابگری او برقرار میکند، از تلقی انسان نسبت به خود آغاز میگردد. بنابراین، مبانی فکری هر نظام ارزشی، چه در سطح عام جامعه و چه در سطح خرد سازمان را میتوان در نگاه آن به خداوند و نیز به انسان ریشهیابی نمود. درنهایت، میتوان گفت: اهمیت بحث انسانشناسی در مورد سازمانها، که حیاتیترین منبع خود را انسان میدانند، بیشتر مشخص میگردد. این پژوهش، بهدنبال پاسخ به این پرسش است که انسانشناسی، چگونه بر نظام ارزشی سازمان تأثیر میگذارد. همچنین تفاوت میان نظامهای ارزشی سازمانی غربی و اسلامی از بُعد انسانشناسی در حوزههای گوناگون مدیریتی کدام است؟ در جهت پاسخ به این پرسشها، پژوهش با استفاده از روش تحقیق کتابخانهای و رویکرد توصیفی- مقایسهای، در چهار بخش طراحی شده است. در بخش نخست، ابتدا ابعاد انسانشناسی و نگاه اسلام و غرب به انسان مورد بحث قرار میگیرد. در بخش دوم نظام ارزشی، تعریف و به بیان ویژگیهای نظام ارزشی اسلامی و غربی پرداخته میشود. در بخش سوم، بهطور خاص تأثیر انسانشناسی اسلامی بر حوزههای مختلف نظام ارزشی سازمان با تأثیر واسطهای نظام ارزشی اسلامی مورد بحث قرار میگیرد و نهایتاً، در بخش چهارم نتایج این تحقیق به اختصار بیان میشود.

انسانشناسی


انسانشناسی در فرهنگ غرب معادل دقیقی ندارد. هرچند میتوان از آن با عنوان دانش انسان (human-knowledge) یاد کرد. البته برخی آن را معادل آنتروپولوژی(Anthopology) بهکار بردند که با مفهوم مردمشناسی همخوانی بیشتری دارد. این واژه بهمعنای کلیة تلاشهای ممکن و جاری دربارة انسان و درواقع، بررسی تاریخ طبیعی انسان است و از دو واژه یونانی آنتروپوس (Anthropos) بهمعنای انسان و لوگوس(Logos) بهمعنای شناخت و گفتار گرفته شده است. آنتروپولوژی در کشورهای آنگلوساکسون، عبارت است از: شناخت ماهیت زندگی اجتماعی و جوامع گوناگون انسانی. بههمین دلیل، علوم بسیاری نظیر انسانشناسی اجتماعی و فرهنگی، مردمنگاری، مردمشناسی، جنبههایی از زبانشناسی، انسانشناسی پیش از تاریخ، روانشناسی اجتماعی و... را دربر میگیرد. پل بروکا، دانشمند فرانسوی، آنتروپولوژی را بهمفهوم کلی شناخت انسان از دیدگاه طبیعی به کار برده است (خسروپناه، 1384، ص 158).

انسانشناسی به اعتبار روششناسی، به انسانشناسی ارزشی یا اخلاقی، عرفانی یا شهودی، فلسفی یا عقلی، دینی یا مذهبی، علمی یا تجربی تقسیم میشود. انسانشناسی در مفهوم کلی عبارت است از: هر منظومۀ معرفتی که به بررسی بعد یا ابعادی از وجود انسان، یا گروه و قشر خاصی از انسانها میپردازد (واثق، 1390). انسانشناسی دینی به ابعاد، ویژگیها، حقایق و ارزشهای گوناگون انسانی، با مراجعه به متون و منابع دینی مانند قرآن و سنت میپردازد. منظور از انسانشناسی در اینجا، آنتروپولوژی، یعنی انسانشناسی بهطور مطلق و بدون پسوند و همچنین انسانشناسی اجتماعی، انسانشناسی فرهنگی، که در عرض علوم انسانی قرار دارند و جنبههای گوناگون زندگی جسمانی، تاریخی، اجتماعی و فرهنگی انسان را با روشهای علمی در کانون مطالعه قرار میدهند، نیست، بلکه منظور از آن بررسی چگونگی پیدایش انسان در این جهان، شناخت ماهیت، طبیعت، استعدادها و قابلیتهای او و هدف وی از زندگی در جهان مادی است. انسانشناسی به این معنا، نهتنها در عرض علوم انسانی نیست، بلکه در طول آن و درواقع، مادر آنها به حساب میآید که بدون آگاهی از آن، پرداخت به مباحث دیگر مربوط به علوم انسانی نظیر نظام ارزشی سازمانها غیرمنطقی خواهد بود. تحقیق و پژوهش در آن مورد را دچار مشکلات و اشتباهات بزرگ خواهد کرد. به این ترتیب، انسان در بسیاری از علوم انسانی ازجمله علم مدیریت بهصورت مستقیم در کانون بحث قرار نمیگیرد، ولی شناسایی آن از چند بعد اهمیت بسیاری دارد. در این نوشتار با هدف بررسی نقش انسانشناسی در شکلگیری نظام ارزشی سازمان، به برخی از حوزههای آن، اشاره میشود.

محورهای انسانشناسی


در این نوشتار، به چهار محور مهم در انسانشناسی اشاره میشود. این محورها نقش اساسیتری در شکلگیری نظامهای مختلف انسانشناسی دارند و تأثیر به مراتب بیشتری نیز بر دانش مدیریت میگذارند و عبارتند از: ماهیت انسان؛ آفرینش انسان؛ هدف از زندگی انسان؛ طبیعت انسان. (واثق، 1390).

در خصوص تفاوت ماهیت و طبیعت انسان باید گفت: طبیعت به ویژگیهای روحی و روانی انسان اشاره میکند، حال آنکه ماهیت و حقیقت انسان، بر قوه محرک فعالیتهای مادی و معنوی انسان تأکید دارد.

ماهیت انسان


در نظریه رایج و غالب غربیان، حقیقت و ماهیت انسان استعدادها و غرائز دنیوی اوست. همین استعدادها و غرائز است که مدار کنش و واکنش و انتخابگری انسان قرار میگیرد و مسیر حیات هر فرد انسانی را ترسیم میکند. چنین ماهیتی، امیال و خواستهای بسیاری را بهدنبال میآورد که نهتنها طرد برخی از آنها ضرورت ندارد، بلکه پذیرفتن هر میل و خواستهای در جای خود و میدان بازکردن برای پاسخ و ارضای آن، قابل بررسی است (نبوی، 1376). انسانشناسی اومانیستی، اگزیستانسیالیستی، ماتریالیستی، کمونیستی و غالب انسانشناسیهای تئوریزهشده در اندیشه دانشمندان غرب، عموماً جوهرة فردیت و اصالت خواستههای فردی را بهعنوان ماهیت انسان پذیرفتهاند و تقریرهای متفاوت از آن، تغییری در اصل مسئله ایجاد نمیکند. در نظریه رایج دانشمندان اسلامی، ماهیت انسان همان هسته باطنی اوست که فطرت نامیده میشود. نقش اصلی و محوری در تنظیم حیات انسانی و بهکارگیری قوای عقلانی و تجربی و استمداد از کلام وحیانی ایفا میکند (مطهری، 1384، ج 3، ص 449). فطرت بهعنوان جوهره انسان، اصول ارزشهای انسانی صورت ثابت و پایدار در طول زمانها حفظ میکند و با وسعت همهجانبهاش، دغدغه و مخاطره انسان نسبت به جوانب شناختهشده و ناشناخته، دنیوی و اخروی، محدود و نامحدود حیاتش را همواره زنده نگاه میدارد. با ملاحظه هر دو جنبه مادی و معنوی، حقیقتجویی، عدالتطلبی، جمالخواهی و زیباییدوستی، پیشرفتخواهی، نیایش و پرستش، عشق متعالی ابعاد اصلی فطرت انسان را تشکیل میدهند که صورت ثابت و پایداری در طول زمانها حفظ میکند.

قران کریم نیز بر ماهیت فطری انسان تأکید نموده است. در سوره روم خداوند میفرماید:فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ (روم: 30)؛ روی خود را متوجه آئین خالص پروردگار کن این فطرتی است که خداوند انسانها را بر آن آفریده، دگرگونی در آفرینش خدا نیست. این است دین و آئین محکم و استوار، ولی اکثر مردم نمی‏دانند. در نگرش اسلام فطرت هویت وسیع و همهجانبهای از انسان بهدست میدهد. بدون نفی و انکار غرائز و خواستههای انسانی، تعادل و سازگاری غرائز و امور طبیعی و فراطبیعی انسان را مطرح میکند. در این نگرش، عقلانیت و تجربه، همواره باید یاور و معاضد فطرت باشند، بهگونهایکه بتوانند حرکت و تغییر جوانب طبیعی حیات انسانی را در قالب تکامل و توسعهای فطرتمدار شکل دهند و راه یکسونگری مادینگری و یا معنویگری صرف را ببندند.

آفرینش انسان


در طول تاریخ، دیدگاه دانشمندان مغرب زمین دربارة آفرینش انسانهای نخستین، فراز و نشیبهای بسیاری داشته است: از اینکه انسان همانند گیاهان از زمین میروید، شروع شده و به اینکه نطفة نر و ماده همة جانوران در فضا وجود داشته و وجود خواهد داشت که وقتی به زمین مرطوب فرو میآیند و با هم لقاح مییابند و موجودات به شکل انسان پدید میآیند، ادامه پیدا کرده، تا اینکه نظریه ترانسفورمیسم، یعنی تبدل انواع و اینکه انسان از نسل حیوانات دیگر است و تکامل یافته و به این صورت درآمده است (سجادی، 1377) و در نهایت، نظریه فیکسیسم که براساس آن، انسان بهصورتی که هست، آفریده شده است(نصری، 1371، ج 3، ص 52).

اما اینکه نگرش غرب در دوران معاصر دربارة آفرینش انسان چیست؟ در شرایط فعلی نگرش غالب و حاکم بر جامعه غربی، سکولاریسم است. سکولاریسم به حذف یا بیاعتنایی و به حاشیه راندن نقش دین در ساختهای مختلف حیات انسانی، از قبیل سیاست، حکومت، مدیریت، علم، عقلانیت اخلاق و... گرایش دارد. براساس سکولاریسم الحادی، دین و خدا امری غیرواقعی و زاییده جهل، ترس یا حاکمان قدرتطلب است (نقیپورفر، 1384، ص 49) و هیچگونه واقعیت خارجی ندارند. به این ترتیب، میتوان گفت: لازمه این دیدگاه آن است که آفرینش موجودات ازجمله انسان، یک امر زمینی است و به خدا ربط ندارد. همچنین بر مبنای اندیشه سکولاریستی میتوان گفت: جهان موجود خود پیدایش و انسان نیز بخشی از همین جهان طبیعت است که براساس یک فرایند تحولی پدید آمده است(جاوید، 1380ب، ص 143).

دربارة پیدایش و آفرینش انسان آیات فراوانی وجود دارد: برای نمونه، خداوند در سورة سجده میفرمایند: الَّذِى أَحْسَنَ کُلَّ شىء خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الاِنسَـنِ مِنْ طِین ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلَـلَة مِّن مَّآء مَّهِین ثُمَّ سَوَّیهُ وَ نَفَخَ فِیهِ مِن رُّوحِهِ وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ والأَبْصَـرَ والأَفْئِدَةَ قَلِیلا مَّا تَشْکُرُون وَ قَالُواْ ءَاِذَا ضَلَلْنَا فِى الأَرْضِ أَءِنَّا لَفِى خَلْق جَدِیدِ بَلْ هُم بِلِقَآءِ رَبِّهِمْ کَـفِرُونَ قُلْ یَتَوَفّیکم مَّلَکُ الْمَوْتِ الَّذِى وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ(سجده: 7ـ10)؛ خداى متعال کسى است که هر چیزى را زیبا، خوب و نیک آفرید و آفرینش انسان را از گِل آغاز کرد. نسل انسان را از آبى فرومایه قرار داد و بعد از خلقت انسان از روح خودش ـ روحى که منسوب به خداست ـ در او دمید. در آیة مبارکه، قبل از دمیدن روح در انسان، ضمیر غایب را به کار مىبرد، اما بعد از آنکه روحى در او دمیده شد، انسان مخاطب قرار مىگیرد که: و جعل لکم السمع والابصار والافئدة قلیلاً ما تشکرون؛ براى شما چشم و گوش و دلها قرار دادیم، گروه اندکى از شما سپاسگزارید. بعد مىفرماید: و قالوا ءاذا ضللنا فى الارض ءانا لفى خلق جدید؛ کافران گفتند: وقتى ما در زمین گم شدیم؛ یعنى بدن ما متلاشى شد، اجزای آن پخش شد، دوباره آفرینشى نو خواهیم داشت؟! از روى تعجب مىپرسیدند که چطور مىشود، آدمى که ذرات بدن او در خاک زمین گم شده و نابود شده است، دوباره زنده شود. اما خداوند در پاسخ آنها مى فرماید: قل یتوفیکم ملک الموت الذى وُکِّلِ بکم ثم الى ربکم تُرجعون؛ اى پیغمبر به آنها بگو، فرشته مرگ، شما را دریافت مىکند و بار دیگر به سوى پروردگارتان بازگردانده مى شوید.

از مجموع نکته هاى موجود در این آیات، بر دو نکته تأکید مى کنیم: نکته اول، قرآن تصریح مى کند: غیر از بدنى که ابتدا از گِل آفریده شده است، چیز دیگرى نیز به آن اضافه شده است که روح نامیده مىشود. پس آدمى غیر از آفرینش مادى، داراى روح الهى نیز هست.

نکته دوم، اینکه برخلاف جسم، روح گم نمىشود، بلکه هنگام مرگ روح او گرفته مىشود، در جایگاه امنى محفوظ مىماند تا به سوى خدا بازگردد. پس اولاً، وجود انسان منحصر به ماده نیست، بلکه روح هم دارد. ثانیاً، روح بعد از مرگ بدن باقى مىماند و انسانیت انسان به همان روح اوست. اگر تنها بدن بود، جا نداشت که قرآن بگوید: ثم سوّیه و نفخ فیه من روحه، بلکه باید بفرماید که انسان را از گل و نطفه آفرید. روح بهعنوان گوهر وجود انسانی و مستقل از ویژگیهای ماده دارای سه خاصیت عمده است:

1. اصل درک و شعور در مرتبه خودآگاهی: خودآگاهی از ویژگیهای روح انسان است. اینکه درک میکند که وجود دارد؛ یعنی در عین حال هم مدرِک است و هم مدرَک.

2. تمایلات و رغبتها: اینکه انسان از چیزی خوشش میآید، یا از چیزی متنفر میشود، حالتی است که با درک توأم است. گرایشهایی که در درون انسان است، از خواص روح میباشد.

3. قدرت تصمیمگیری و اراده: تأثیر و تأثر در عالم ماده ناشی از قدرت اراده موجود مادی نیست. روابط میان موجودات مادی روابطی شرطی و اگری است. اگر شرایط محقق آنها فراهم شود، بهطور غیرارادی و بدون تصمیمگیری قبلی ایجاد میشوند. درحالیکه، مفاهیم متعالی، ایثار، گذشت، خودداری مواردی است که ناشی از قدرت اراده و انتخاب اختیار است(مصباح، 1379، ص 74).

هدف از زندگی


در غرب دیدگاههای گوناگونی دربارة هدف از زندگی انسان وجود دارد. از نظر اپیکور، هدف نخستین و نهایی زندگی انسان دستیابی به لذت است و حتی از نظر او، سعادت نیز جز از طریق لذتجویی امکانپذیر نیست. او لذات را بهمعنای فقدان رنج دایم جسمی و روحی میداند و آن را به دو دسته لذت در حرکت، که ملازم با درد و رنج است و نیز لذت در سکون تفکیک میکند. لذت اخیر، فاقد درد و رنج است و آدمی را دچار آلام جسمی و روحی نمیکند. مثلاً، لذت دوستی اینگونه است. اپیکور، طرفدار این نوع لذت است(نصری، 1377، ص158). طرفداران مکتب رواقی هدف از زندگی انسان را در ابتدا شناخت طبیعت و زندگی بر وفق آن دانسته و سپس، هدف از زندگی را دستیابی به فضایلی همچون حکمت، عدالت، شجاعت و سخاوت و آزادی میدانند (همان، ص 328). از نظر نیچه، هدف زندگی پرداختن به تن و زندگی زمینی است. او میگوید: انسان آن هنگام انسان است که به حیوانیت او توجه شود. از نظر او، پیش از آنکه از انسان، انتظار تفکر و تعقل داشته باشیم، باید به جنبه حیوانیت و نیازهای غریزی او توجه کنیم و مهمتر آنکه، عقل و نطق نیز باید در خدمت حیوانیت بشر و ارضای نیازهای حیوانی او باشد. با توجه به آنکه، در تفکر غالب مغرب زمین در مورد هدف زندگی انسان اختلافنظر بسیاری وجود دارد. اما در اوضاع فعلی تفکر غالب بر غرب، تفکر اومانیستی، سکولاریستی و ایندنیایی بودن است. براساس این تفکر، هدف از زندگی انسان، لذت، ثروت، قدرت و استفاده از متاع و مزایای طبیعی و مادی است (واثق، 1390).

از نظر قرآن کریم، هدف نهایی آفرینش انسان سعادت، پیشرفت، هدایت، معنویت، پرورش، تقوا، تکامل، و رستگاری و در یک جمله، قرب به خداوند است که از طریق عبادت، تزکیه، جهاد، خشوع در نماز، اعراض از لغو، پرداخت زکات، امانتداری، وفای به عهد و پایداری در نماز به دست میآید. به بیان دیگر، هدف نهایی انسان رستگاری است که از طریق قرب به خدا حاصل میشود و هدفی بالاتر از آن وجود ندارد(مصباح ب، 1380، ص 33).

طبیعت انسان


در دیدگاههای مغرب زمین دربارة طبیعت و سرشت انسان سه نوع دیدگاه وجود دارد:

1. دیدگاه مثبت: دانشورانی همچون فروم و اریکسن معتقدند: انسان استعداد خاصی برای خوب بودن دارد، ولی اینکه او خوب است یا نه، بستگی دارد به اجتماعی که در آن زندگی میکند و دوستانی که بهویژه در کودکی با آنان رابطه برقرار میسازد. همچنین مردمگرایانی مانند مازلو و راجرز معتقدند: انسان استعداد خوب بودن و خوب شدن را دارد. از نظر آنان، اگر نیازهای اجتماعی در تصمیمهای انسان دخالت نکند، او به خوبی خود را نشان خواهد داد. رمانتیستها مانند روسو نیز معتقدند انسان از بدو تولد صاحب یک خوبی طبیعی است و هر عمل بعدی که انجام میدهد، برآمده از شرایط اجتماعی مخرب است نه ناشی از چیزی در ذات خود او.

2. دیدگاه منفی: فرویدگرایان معتقدند: انسان سرشتی اهریمنی دارد. او با غرایزی بر انگیخته میشود که ریشههای زیستشناختی دارد. تجربهگرایان مانند هابز معتقدند که انسان فقط در جهت منافع خود حرکت میکند. از نظر او انسان گرگ است؛ یعنی موجودی سلطهجو، طبعاً متمرد، طالب هرج و مرج و ذاتاً دارای خاصیت منفی است. سودگرایان معتقدند: انسان فقط در پی برآوردن نیاز خود به لذت و گریختن از مواجه با رنج است. اوتولوژیستها مانند لورنز به این باورند که انسان فطرتاً شرور است. به این معنا که با نیاز به پرخاشگری بر ضد همنوعان خود به دنیا میآید (حلبی، 1374، ص157). نیچه معتقد است: انسان جانوری تودرتو و دروغگوست که بهسبب حیلهگریها و زیرکیهایش برای جانوران دیگر ترسناک میباشد.

3. دیدگاه خنثی: رفتارگرایانی مانند واتسن و اسکینر معتقدند: انسان ذاتاً خوب یا بد نیست، او را محیطش میسازد. به باور نظریه پردازان اجتماعی، مانند باندورا و میشل خوبی یا بدی را چیزی به انسان میآموزد که برایش پاداش به ارمغان میآورد و از مجازات میرهاند. اگزیستانسیالیستها، مانند سارتر میگویند که انسان اساساً خوب یا بد نیست. هر عملی که انسان انجام میدهد، بر جوهر سرشت انسان اثر میگذارد. ازاینرو، اگر عملکرد همه آدمها خوب باشد، سرشت آنان نیز خوب خواهد بود، و بعکس. براساس این نظر، انسان مجبور طبیعت و محیط است. بنابراین، از دیدگاه دانشوران مغرب زمین انسان از نظر طبیعت میتواند خوب، بد، یا خنثا باشد (واثق، 1390).

انسان در جهانبینی اسلامی، داستانی شگفت دارد. چنین نیست که او را فقط حیوان ناطق یا حیوان مستقیمالقامه و مانند اینها بخواند، بلکه ویژگیها و صفات متعددی به او نسبت داده شده و مدحها و مذمتهای فراوانی از وی شده است. انسان موجودی چندبعدی است و همه ابعاد بهصورت بالقوه و یا بهصورت فعلیت ضعیف در سرشت او وجود دارد. انسان هم از لحاظ تفکر و ادراک، فراتر از حیوان است و هم از ناحیه حواس مادی و غیرمادی. خداوند از حقیقت انسان خبر داده و میفرماید: وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ (بقره: 30)؛ چون پروردگار تو به فرشتگان فرمود: من در زمین جانشینی خواهم گماشت. (فرشتگان) گفتند: آیا در آن کسی را میگماری که در آن تباهی کند و خونها بریزد؟ و حال آنکه ما با ستایشت، تو را تسبیح میگوییم، و به تقدیست میپردازیم. فرمود: من چیزی میدانم که شما نمیدانید.

خدای سبحان در این آیه، از موجودی خبر میدهد که خلیفة اوست. در نظر فرشتگان مقام خلافت و مرتبة مادی انسان، مزاحم یکدیگر جلوه کرد. آنان به مرتبهای از مراتب انسان، که حیوانیت اوست اشاره کردند و آن را با مرتبة خلافت ناسازگار یافتند؛ زیرا مقام خلافت، همانطور که نام آن گویاست تمام نمیشود، مگر اینکه خلیفه در تمام شئون وجودی و آثار و احکام و تدابیری که برای تأمین آنها خلیفه است، نمایشگر مستخلفهعنه باشد.

خدای سبحان در پاسخ فرشتگان، فساد و خونریزی انسان را نفی نکرد، بلکه عنوان کرد که فرشتگان نمیتوانند آن را تحمل کنند، ولی این خلیفة زمینی قادر به تحمل آن است.

در پایان میتوان گفت: قرآن کریم با سه دیدگاه غرب دربارة طبیعت انسان مخالف است. در مقابل، نگاه قرآن به انسان نگاهی واقعبینانه و مطابق با حقیقت است. از یکسو، عالیترین جایگاه را در عالم خلقت برای او اثبات مینماید، اما از سوی دیگر، او را بنده خدا میداند و ارزش او را در عین بندگی تا مقام خلیفةاللهی بالا میبرد و حقایق هستی را به او آموخته و او را مسجود ملائک مینماید. او را صاحب کرامت ذاتی دانسته و بر بسیاری از موجودات برتری بخشیده و ملک و مالک خشکیها و دریاها قرار داده است و حیواناتی را نیز رام او کرده است تا در خدمت او باشند. چنان که میفرماید: لقد کرّمنا بنی آدم و حملنا هم فی البر و البحر و... (اسرا: 70) (بداشتی، 1386).

ارزش و نظام ارزشی


ارزشها غالباً به ایدههایی اطلاق میشود که انسانها درباره خوب و بد، مطلوب و نامطلوب دارند. در فرهنگ فلسفی لالاند(laland) چهار مفهوم برای ارزش ارائه شده است: اول، ارزش بهعنوان چیزی که فرد یا گروهی به آن علاقه دارد. دوم، چیزی که کموبیش در میان عدهای مورد توجه و احترام است. سوم، وقتی که فرد یا گروهی در رسیدن به هدف خود، ارضا میشوند. و چهارم، از جنبه اقتصادی که ارزش کالا و عمل مطرح است (محسنی، 1374، ص 217). بهطور کلی، ارزشها چشماندازها یا عقاید مشترک در مورد سبکهای ایدهآل رفتار هستند. ارزشها ابزارهای قدرتمند زندگی فردی و سازمانی هستند. هریک از افراد، گروهها و سازمانها ارزشها را در بالاترین سطح از ساختارهای سازمانی خود قرار میدهند و برای آن اهمیت ویژهای قائل هستند. روانشناسان معتقدند که ارزشها هویت و عقاید محوری هر فردی هستند که با خودشکوفایی و عزت نفس در ارتباط هستند. در اصطلاح جامعهشناسی هنجارهای اجتماعی(SocialNorms) یا ارزشهای اجتماعی(ValueSocial)، عبارت از چیزی است که مورد پذیرش همگان است. ارزش اجتماعی، واقعیتها و اموری را تشکیل میدهند که مطلوبیت دارند و مورد درخواست و آرزوی اکثریت یک جامعه است (علیاحمدی و دیگران، 1384، ص31).

برای شناخت بیشتر مفهوم ارزش، این مفهوم از دیدگاه غرب و دیدگاه اسلامی تبیین میشود.

نظام ارزشی اسلام و غرب


از دیدگاه اندیشمندان اسلامی، ارزشهای اجتماعی دارای دو مبنا هستند: بینشها، گرایشها. هر ارزشی از یک پایه بینشی و نگرشی و یک پایه گرایشی ساخته میشود. از انضمام این دو، ارزش بهوجود میآید. ارزش واسطهای بین بینش و گرایش انسان با کنش اوست. منظور از بینش، بینش انسان نسبت به یک سلسله اعتقادات و واقعیات جهان هستی، ازجمله شناخت خود است که به دنبال آن، گرایشها و میلهایی در انسان برانگیخته میشود(مصباح، 1379، ص 18).

ارزش در اینجا به معنای اهمیت رفتار و تکیه گاه عملکردهاست و هر نقطه نظری و یا عملی، گرایشی و یا بینشی، اصلی و یا فرعی، که از نظر شخصی، گروهی و یا مکتب و یا مکاتبی اهمیت دارد، ارزش نامیده میشود.

مهمترین اصولی که نظریه اندیشمندان اسلام پیرامون مبانی ارزشها بر آنها مبتنی است، چهارده اصل است. بعضی از آنان مربوط به معرفتشناسی، برخی مربوط به فلسفه اولی، برخی مربوط به علمالنفس فلسفی و برخی علمالنفس تجربی است. اکنون بهطور اجمال به آنها اشاره میشود:

1. ارزشها مبتنی بر واقعیتهای عینی است. مفاهیمی که در اخلاق به عنوان مفاهیم ارزشی به کار میرود، مستقل از مفاهیم نظری و عینی نیست. بهعبارت دیگر، حسن و قبح و باید و نبایدی که در افعال ارزشی مطرح میشود، مفاهیمی نیست که کاملاً از واقعیتهای عینی بیگانه باشد.

2. بین علت و معلول ضرورت بالقیاس وجود دارد؛ هر علتی نسبت به معلول خودش این ضرورت را دارد و فرض ضرورت معلول مستلزم فرض ضرورت علت است و از مصادیق آن افعال اختیاری انسان و نتایجی است، که بر آن مرتبت میشود؛ یعنی نتایج افعال اختیاری انسان، معلولهای فعل اختیاری اوست. فعل اختیاری نسبت به آنها ضرورت بالقیاس دارد. بایدها و نبایدهای اخلاقی، تعبیراتی ناشی از همین رابطه ضرورت بالقیاس هستند.

3. انسان همین بدن مادی نیست و روحی دارد که میتواند تا ابد باقی بماند. با پذیرفتن این اصل، زندگی انسان بعد بینهایت پیدا میکند و نتایج افعال را فقط در رابطه با زندگی مادی نباید مطرح کنیم، بلکه باید تأثیر اینها را نسبت به سعادت و شقاوت ابدی هم بسنجیم.

4. روح انسان اصالت دارد. منظور از اصالت روح، این است که قوام انسانیت انسان به روحش هست. اگر روح نبود، موادی که در بدن انسان هست، انسان نمیشد و مادامی که روح هست، انسانیت انسان باقی است.

5. روح، قابل تکامل است. این یک اصل فلسفی است که وجود حرکت جوهری اشتدادی در روح است. البته این حرکت در سایه تعلق به بدن حاصل میشود. به هر حال، خود روح هم تکامل مییابد و جوهر نفس کامل میگردد.

6. روح دارای حب ذات است، ولی نه یک حب ایستا، بلکه یک حب پویا. بهعبارت دیگر، در ذات روح یک میلی به سوی تکامل وجود دارد.

7. حرکت و پویش روح به سوی بینهایت است؛ یعنی اینکه میلی که روح، به کمال دارد، در هیچ حدی متوقف نمیشود.

8. تکاملی که برای روح حاصل میشود، در اثر افعال اختیاری است؛ چون در ذات روح گرایش به سوی کمال هست. این گرایش است که بهصورت اراده ظهور پیدا میکند. ‍

9. روح دارای مراتب طولی و شئون عرضی است؛ یعنی نفس با اینکه موجود واحد بسیطی است، ولی وجود ذومراتبی است. مراتبی که معمولاً فلاسفه برای آن بیان میکنند، حسی، خیالی و عقلی است.

10. کیفیت پیدایش فعل اختیاری به علت پیچیدگی آن نیاز به تبیین دارد.

11. کمالات نسبی که مربوط به قوای نازله نفس هستند، درصورتی کمال حقیقی انسان محسوب میشوند که کمک کنند به سیر نفس به سوی بینهایت و آن را در یک مرتبهای متوقف نکنند.

12. نیت در کار ارزشی تأثیر دارد.

13. فعلی که از اراده و اختیار انسان سرچشمه میگیرد، طبعاً انگیزهاش از خود نفس است. طبق این اصل، ما هر کاری را به هر انگیزهای نمیتوانیم انجام دهیم. هر انگیزه خاص، رابطة مخصوصی با نوع کار و کمیت و کیفیت خاصی دارد.

14. گاهی یک کار، چند انگیزه دارد. در این صورت، آنچه به این کار ارزش میبخشد و ارزش آن را تعیین میکند، همان انگیزه برتر است (همان، ص 34)

براساس این چهارده اصل، این نظریه را ارائه میدهند که:

ارزش فعل اختیاری انسان تابع تأثیری است که این فعل در رسیدن انسان به کمال حقیقی دارد. هر اندازه آن کار در کمال انسان مؤثر باشد، ارزش مثبت خواهد بود و اگر تأثیر منفی دارد، ارزش منفی خواهد داشت (همان، ص 34و35).

نکته قابل ذکر در بین مکاتب غربی، این است که آیا احکام ارزشی، احکامی مطلق است یا نسبی؟ مطلق بودن احکام ارزشی، به این معنا است که نسبت به جامعه یا فرد یا زمان تغییر نمیکند. پس مطلق بودن هم به لحاظ افراد و جوامعی است که در یک زمان زندگی میکنند و هم به لحاظ زمانهای مختلف.

در بین مکاتب، برخی تصریح کردهاند که ارزش مطلق است و درهیچ شرایطی تغییر نمیکند و هیچ استثنایی هم ندارد. کانت روی این معنا تکیه میکند که حکم اخلاقی، حکمی است که عقل انسان صادر میکند و برای خودش و سایر انسانها استثنایی برای این حکم قائل نمیشود و قید زمانی هم ندارد. حتی کسانی مثل اپیکور که ملاک حسن و قبح را لذت میدانند، در عین حال لذتها را دستهبندی میکنند و میگویند: یک دسته از لذایذ است که استیفاء آن همیشه خوب است. یک دسته است که همیشه بد است و یک دسته است که به حد اعتدال، خوب است. ظاهر کلام اینها این است که اخلاق، مطلق است. آن لذایذی که لازم استیفا است، همیشه برای همه خوب است و آنهایی که نباید استیفاء کرد و یا از آنها اجتناب کرد، همیشه بد است. نظریة ارسطو که ملاک خوب و بد را اعتدال قوا معرفی میکند، این اعتدال را برای همیشه و همه جوامع خیر میداند. شجاعت برای همه زمانها و همه خیر است و دو طرف این حد اعتدال یعنی تهور و جبن برای همه و همه زمانها بد است(هدایتی، 1381).

در مقابل، بعضی مکاتب نظیر ماتریالیسم دیالکتیک و مارکسیست تصریح میکنند که اخلاق نسبی است. در بین مکاتبی که تصریح به نسبیت اخلاق میکنند، کسانی هستند که قائل به اصالت اجتماع هستند و اخلاق را یک پدیده اجتماعی میدانند و ملاک خیر و شر اخلاقی را همپسند و عدمپسند جامعه میدانند.

در بحث نسبی با مطلق بودن احکام ارزشی از دیدگاه اسلام، میتوان گفت: از نظر اندیشمندان فلسفه اسلامی، ارزشها یک سلسله اصول کلی، ثابت و مطلقاند که تحت هیچ شرایطی تغییر نمیکنند. اما مصداق آنها تغییرپذیر است. از این منظر، ملاک کلی ارزش اخلاقی، مصلحت عمومی فرد و جامعه و مصلحت واقعی انسان است؛ یعنی هر چیزی که موجب کمال واقعی انسان است، نه چیزی که دلخواه افراد و مورد خوشایند آنهاست. البته اگر ملاک اصلی ارزش در اسلام، کمال نهایی است، مصداق آن قرب الهی است. در نظام اسلامی، هدف کسب رضای خداست. در این نظام، ارزشها نه کاملاً مطلق و ثابتاند که در هیچ شرایط زمانی و مکانی تغییر نکنند و نه اینکه همیشه تابع شرایط زمانی و مکانی باشد، بلکه اصول آن ثابت و مصداقها متغیراند (مصباح، 1379، ص235).

نظام ارزشی در اسلام، نقش هدایتکننده نظام ارزشی سازمانی را برعهده دارد. به طوریکه در تحلیل نهایی، رفتار گروههای اجتماعی بستگی تام به نظام ارزشی حاکم بر آن دارد. این نظام حاکم، به کمک مکانیسم های فزاینده، انحراف از جهت اصلی حرکت گروه را تعیین میکند.


لطف‌الله فروزنده دهکردی: دانشیار و دانشگاه تربیت مدرس
خورشید فروغی‌نیا: دانشجوی دکترای مدیریت بازرگانی، مرکز تحصیلات تکمیلی پیام نور تهران


منابع

الوانی، مهدی (1379)، مدیریت عمومی، تهران، نی.

استانلی، دیویس(1373)، مدیریت فرهنگ سازمانی، ترجمه ناصر میرسپاسی، تهران، مروارید.

بداشتی، علی (1386)، جایگاه انسان در نظام آفرینش از نگاه حکمت متعالیه، سایت حکمت الهی.

بهارستان، جلیل (1381)، مطالعه تطبیقی ارزشیابی در مدیریت اسلامی و مدیریت متداول، علوم اجتماعی دانشگاه شیراز، ش 2.

جاسبی، عبدالله، 1378، مباحثی از مدیریت اسلامی، مجموعه مقالات، ص 161.

جاوید، عباسعلی (1380)، مقایسه دیپلماسی در اسلام و غرب با تاکید بر دیپلماسی ایران، پایاننامه کارشناسی ارشد، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی.

حلبی، علی اصغر (1374)، انسان در اسلام و مکاتب غرب، تهران، اساطیر.

خسروپناه، عبدالحسین (1384)، انسانشناسی اسلامی به مثابه انسانشناسی اجتماعی، پژوهشهای تربیت اسلامی، 1، ص 157 – 184.

زارعی متین، حسن (1377)، فرهنگ سازمانی و نقش جهانبینی و ارزشها در این فرهنگ مجتمع آموزش عالی قم، 1، ص 138-119.

سجادی، سیدابراهیم (1377)، نخستین انسان از نگاههای بشری، پژوهش قرآنی، ش.15، ص 81.

سرکار، فاطمه (1373)، فرمان امام علی† به مالک اشتر، اداره عقیدتی سیاسی نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران.

علیاحمدی، علیرضا و حسینعلی احمدی (1383)، مدیریت ارزشیابی تکیه بر ارزشهای اسلامی، تهران، تولید دانش.

فدایی عراقی، غلامرضا (1377)،پارهای از ویژگیهای فردی و جمعی کارکنان و مدیران و نقش آن در رهبری سازمانی، دانش مدیریت، 41 و 42، ص92.- 126

فروزنده دهکردی، لطف الله، و علی اکبر جوکار (1386)، مدیریت اسلامی و الگوهای آن، تهران دانشگاه پیام نور.

فروزنده دهکردی، لطفالله، الهه مولایی (1388)، بررسی نظام ارزشی در مدیریت اسلامی و دیگر مکاتب، راهبرد یاس، ش 17، ص166.ـ 187

محسنی، منوچهر(1374)،جامعهشناسی عمومی، تهران، کتابخانه مطهری.

مصباح ، محمدتقی(1387)، در جست و جوی عرفان اسلامی، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی.

ـــــ (1379)،پیش نیازهای مدیریت اسلامی، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی.

ـــــ (1380الف)، اخلاق در قرآن، جلد3، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی.

ـــــ (1380ب)، معارف قرآن، انسانشناسی، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی.

مطهری، مرتضی(1384)، مجموعة آثار، قم، صدرا، ج3.

ـــــ ، 1370، انسان و ایمان از نظر جهان بینی قم، صدرا.

منطقی، محسن(1390)،نقش نگرشهای اسلامی در فرایند تصمیمگیری، اسلام و پژوهشهای مدیریتی، سال اول، ش 2، ص46.ـ 57

نبوی، عباس(پاییز1376)، انسان و جامعه توسعهیافته از دیدگاه اسلام، مجله دانشگاه اسلامی، ش 2، ص 38.ـ 61

نصری، عبدالله(1371)، سیمای انسان کامل از دیدگاه مکاتب، ، تهران، دانشگاه علامه طباطبایی.

نقیپورفر، ولیالله(1384)، اصول مدیریت اسلامی و الگوهای آن، چ بیست و دوم، تهران، انتشارات مرکز مطالعات و تحقیقات مدیریت اسلامی.

واثق غزنوی، قادرعلی(پاییز1390)، جایگاه انسانشناسی در سازمان و مدیریت از دیدگاه اسلام و غرب، اسلام و پژوهشهای مدیریتی، ش2، ص50-40.

هدایتی، سیدهاشم(1381)،جایگاه ارزشها در تئوریهای مدیریت، تدبیر، ش 130.



اسلام و پژوهش های مدیریتی - سال سوم، شماره اول، پیاپی 7

ادامه دارد...
کد مطلب : ۴۸۱۲۲۸
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما
نظر شما

پیشنهاد ما